Saturday, January 23, 2010
Wednesday, January 20, 2010
مونا زارعی یه دختر بیست و شیش ساله ست که تو امریکا زندگی می کنه و احتیاج به کمک داره. مونا مبتلا به یه بیماری ِ خونی ِ خیلی نادر شده که فقط با پیوند مغز استخوان قابل درمانه. (این پیوند از طریق خون انجام می شه و کار سختی نیست) جاهای مختلف دنیا بانکهای سلولهای بنیادی مغز استخوان هست و مونا مرتبا با همه شون چک می شه. شانس اینکه مونا بتونه خون سازگار با خون ِ خودش رو تو هم وطن هاش پیدا کنه خیلی بیشتره. اما ایرانی های کمی تو بانکهای دنیا عضون و هنوز کسی پیدا نشده.
کاری که ما می تونیم براش بکنیم اینه که بریم آزمایش بدیم و به آدمهای زیادی هم بگیم که آزمایش بدن. اسم تست هست HLA- class1- serology . باید از یه دکتر عمومی نسخه بگیرین. مراکز انتقال خون هر روز برای پنج نفراین کار رو انجام می دن و هزینه ش هم از همه جا کمتره. (با بیمه 7000 تومن و آزاد 17000 تومن)
آزمایشگاه پارسه هم هست: پایینتر از فلکه ی دوم صادقیه، ابتدای خیابان جناح، نبش خیابان عابدزاده، ساختمان پزشکان، طبقه ی سوم.
پرونده ی مونا تو آزمایشگاه ِ بهار هست و اونا می تونن چک کنن که خونتون سازگاره باهاش یا نه:
نام مدیر: برزو گوران تلفن: ۸۸۹۶۵۸۱۸, ۸۸۹۶۱۷۴۸, ۰۹۱۲۶۰۴۸۵۸۸ نمابر: ۸۸۹۷۴۱۸۸ آدرس: کارگر شمالی (امیرآباد) ، جنب پمپ بنزین، پ ۱۶۲۷
تو هر کدوم از این آزمایشگاه ها (یا آزمایشگاه های دیگه) که آزمایش دادین، جواب ِ آزمایش رو برای خواهر مونا بفرستین : mina.zarei64@gmail.com
اگه کسی آزمایشش مثبت باشه، باید برای اهدا بره امریکا. از طرف مونا براش درخواست ویزای پزشکی می شه و موسسه سرطان ایرانیان هم بخشی از هزینه رو تامین می کنه. بقیه ش رو هم یه جوری جمع می کنیم. اگه هم مونا حالش بهتر بشه، می تونه بیاد ایران.
اطلاعات بیشتر درباره ی بیماری و شرایط ِ آزمایش و اهدا رو می تونین تو www.helpsavemona.blogspot.com پیدا کنین.
Tuesday, January 19, 2010
دیفرانسیل- یک
آقای دیفرانسیل فکر کنم بیشتر از همه ی معلم های امسالم معلم ِ"چطور باید بود"ه. به خاطر یک ویژگی ِ مهمش فقط. اساس کار آقای ح اعتماد به بچه هاست. به من ِ پرت هم حتی اعتماد داره. یا حتی اگه حقیقتآ نداره، طوری رفتار می کنه که تو اینطوری فکر کنی.
یه سوالی که پای تخته حل می کنه، اگه کسی بگه "من از یه راه ِ دیگه حل کردم"، قبل از هر "از چه راهی؟" و سوال ِ اینطوری ای، زیر ِ راه حل ِ قبلی می نویسه راه دوم. کار کوچیکیه. اما خب، تو در اولین لحظه پذیرفته می شی.
درباره ی اشتباهای رایج که حرف می زنه، کاملا به شوخی، می گه "البته شما که نه، در بعضی کشور ها" . عملا شوخیه و ما همه می دونیم که دقیقا منظورش ماییم. اما خب، حرف اینه که ما هرگز اشتباه ِ اینطوری نمی کنیم. گیرم که بعدش داریم به مرزهای نزدیک ِ کشورهای دیگر می خندیم.
Labels: معلم هایم
فیزیک پایه
بعد از قهر ِ آقای معلم، تصمیم گرفتیم که سر ِ کلاسش درخت باشم. که نه اون احترامی که قائل نیستیم رو گذاشته باشیم، نه اونو بیشتر از این عصبانی کنیم. (لا اقل دلیل موافقت من با قضیه این بود). قرار بود مطلقا حرف نزنیم. نه با دوستامون و نه با اون. به غیر از سوالایی که از درس داریم. حالا اما، یه مدت که گذشته فقط بخش اول مونده. ما با هم حرف نمی زنیم، اما بچه ها با آقای معلم می گن و می خندن و کلا جو کلاس طبیعیه.
در واقع آقای معلم چیزی که می خواست رو از راهی که راهش نبود به دست آورد. یه نفر رو بیرون کرد، داد زد، فحش داد، در جواب ِ انتقادای آروم بچه ها (کسی هست که بگه تو حرفای سحر/مینا/ستاره تندی یا بی احترامی ای بود؟) قهر کرد و رفت، و حالا یه کلاس ِ ساکت و آروم داره و شاگردایی که بهش احترام می ذارن.......
.
Labels: معلم هایم
هیچ خبری نمی خونم. وارد هیچ بحثی تو سرویس نمی شم، بیشتر از چار تا شوخی ِ معمولی. حتی واسه اینکه بفهمم حال آقای راننده سرویس خوبه یا نه، ماجرای ساحت ِ امام و ساعت ِ امام رو پیش نمی کشم. بی بی سی رو سریعا با فارسی1 عوض می کنم. چرنده؟ به جهنم. استرس نداره لا اقل. یارانه؟ پوف.. چه می دونم. مناظره حتی؟ نچ. حتی نمی پرسم کی چی گفت. ماجرای عدالت و حضرت نوح چیه که بچه ها زرت و زرت تیکه شو می ندازن؟ چه می دونم. نمی خوام بدونم. به من چه. اگه کامپیوتر دست خودم بود پراکسی ها رو هم پاک می کردم که حتی دیگه نرم تیترای جرس و آق بهمن رو بخونم و هی بگم حالا بعدآ...
Labels: الله اکبر
ری را
بعد؟ بعد اينجوری میشود که از ميان هزار و يک آدمِ زندگیت، گاهی يکنفر و فقط يکنفر هست که میشود برداری بياری بنشانیش توی همين لايهی شخصیت، که بشود که بتوانی از هر دری از هر حسی -خوشايند يا ناخوشايند- با او حرف بزنی، برايش تعريف کنی، نشانش بدهی، بیکه نگران تصويرت باشی. که اصلن اين آدم بشود تو، خوِد خودِ تو، انگار حضورش با تو يکی باشد، انگار حضور نداشته باشد. همانجور برهنه و عريان باشی با او، که انگار در خلوت خودت. سخت است، بهخدا. اما اگر ازين يکنفرها پيدا کردی جايی، بردار لايهی دوستنداشتهها و برهنگیها و نگفتهها و نشانندادههات را بگذار جلوش، روی ميز؛ خودت را در اين موقعيت تجربه کن و اين تجربهی منحصربهفرد را آويزان کن يکجايی سردر زندگیت.
رفقا،
Tuesday, January 12, 2010
قضیه اینه که اگه یکی از رو اعتماد/خریت به من نزدیک شه، و من بزنم تو گوشش، هرچقدرم که اوضاع بعدش خوب شه و اینا، دیگه به یارو نمی گم چرا اینقدر دور وایسادی؟ بیا نزدیک تر.
تو ولی می گی. انگار نه انگار که اتفاقی افتاده می گی.
بودا گفته زندگی رنج است و راه رهایی از این رنج پذیرش آن. به گمانم قصه ی ابراهیم و سخن بودا هر دو به یک حقیقت اشاره می کنند: با رنجت برقص، رها می شوی و این به گمانم فرق می کند با مازوخیسم، با طلب عامدانهی رنج با صدمه زدن به خود یا دیگری. رقصنده با رنج به دست خویش رنج نمیآفریند اما از رنج حادث شده هم نمیگریزد. او راه رهایی را یافته است...
مادربزرگم قشنگ ترین پیرزنی ست که دیده ام. با آن خنده ی عزیزی که گاهی گوشه های لبش را به پایین می کشد. با چشمهای بسته که سرش را تکیه می دهد به دیوار آشپزخانه، گونه های برافروخته اش. روسری سیاهش را که از سر بر می دارد، تارهای خاکستری که بین موهای سفیدش مانده، موهایش که همیشه محکم از پشت جمعشان می کند. روزهایی که سرحال باشد، پیراهن روشن و روسری گلدار بنفش-سفید-آبی...
Monday, January 11, 2010
یه ساختمون ِ قدیمی ِ گنده هست تو خیابون ما، مدرسه ی مامانم اینا بوده. یه حیاط هم داره. ساختمونه داغون ِ کثیف کوثوفه. از بچگی یکی از رویاهام این بود که برم اونجا رو تمیز کنم و اینا. از این پروژه ها که سریع باید یه کار ِ گنده بکنی. دسته جمعی. صحنه ی تکوندن ِ پرده هاش بیرون پنجره رو قشنگ می دیدم. با یه دستمال رنگی که بسته م به سرم، و پیش بند سفید. حجم عظیم غبار که می رفت و تو آخرین صحنه، داشتم رو دسته های مبلاش پارچه های خوشگل می ذاشتم.
پریروزا از جلوش که رد می شدم، دیدم طبقه ی بالاش یه ایوون ِ دراز خوب داره. مه تاب رو دیدم حتی اونجا. دیگه رفته بودم. تا ته. به نظرم می شه یه اتاق بزرگ ِ مربع رو با همون قفسه ها هشت ضلعی کرد. امیدوارم راهروهای دراز دراز نداشته باشه. ایوونش حیفه آخه. مامانم داشت می گفت صاحبش یه خانومه س که ایران نیست. خیلی گرونه و اینا.. من ولی، شاید اصن اگه بدونه چی کار می خوایم بکنیم ارزون بده بهمون...
لبخندزنان و شلنگ تخته اندازان که می رفتم طرف خونه، یهو، ولی اینجا خیلی دوره از همه جای تهران. شاید یه بچه هایی بخوان بیان و نتونن. سرویش بذاریم؟ پول نداریم که! خب یه جای دیگه. مه تاب! بیا پایین.
.
لیلای من همیشه پشت پنجره می خوابد
و خوب می داند
که من سپیده دمان بدون دست میایم و
یارای گشودن پنجره با من نیست...
Labels: معلم هایم
Saturday, January 09, 2010
Friday, January 08, 2010
آیا کسی اینجا فارسی1 نگا می کنه؟ ریبا رو. یه صحنه هست تو اون قسمتی که عروسی ِ بی جی و براک ه. ریبا در حالی که داره لباس بی جی رو که تو آخرین لحظه پاره شده می دوزه، اشتباهی لباس خودش رو هم بهش می دوزه. بعد مجبور می شه باهاش بره تو. تو مراسمی که هیچ دلش نمی خواسته بره.
چیزایی که با لیبل معلم هایم می نویسم، همه شون از دغدغه ی خودم درباب چطور باید معلم بود؟ میاد.
از زیر نظر گرفتن بعضی معلم هام، فقط چطور نباید بود ها رو می فهمم. خوشحال هم می شم اگه کسایی باشن که چطور باید بود های اون معلم رو بهم یادآوری کنن. بی انصافی هایی که کردم و حواسم نبوده رو نشونم بدن. و طبعا برعکسش هم صادقه. خوشحال تر می شم اگه اینجا بحث کنیم راجع به معلم هامون. راجع به معلمی کردن. شاید بتونیم خودمون رو از تاثیر بدی که یه معلم داره می ذاره نجات بدیم. یا تاثیرای خوبی که می تونیم ازش بگیریم و نگرفتیم رو از حیف شدن نجات بدیم. رفتارای خوبی که دور مونده از چشممون، یا رفتارای اشتباهی که داریم می بینیم و حواسمون نیست.
خلاصه که، با هم بنویسیم از معلمامون.
Labels: معلم هایم
Thursday, January 07, 2010
.من طبیعی هستم
چرا هیچ نقشی در حدود "مشاور بهداشت" نداریم تو مدرسه ها؟ یعنی مدرسه جاش نیست؟
دبیرستان های دخترونه، دخترهایی که از طبیعی ترین عکس العمل های بدنشون می ترسن/نگران می شن/احساس گناه می کنن حتی. خانوداه هایی که همیشه فکر می کنن زوده که بچه شون یه چیزایی رو بدونه. و بچه ها اگه خیلی بوق نباشن، صددرصد تو راهنمایی فهمیده ن و حتی به شوخی هاشون راه پیدا کرده موضوع. یا حداقل یه چیزایی تو حرفای درگوشی به گوششون خورده. کسایی که اتفاق های طبیعی ای که تو بدنشون میفته رو نمی شناسن. در بهترین حالت شیطنت، و گاهی حتی گناه کبیره. بعد ِ اِن سال هم مامانا فک می کنن که دیگه وقتشه. چهارتا جمله ی سربسته، که هیچی به بچه ها اضافه نمی کنه و حتی تصویرها و حس های اشتباهشون رو درست نمی کنه. عذاب وجدان هاشون رو زیادتر هم می کنه حتی.
Wednesday, January 06, 2010
فیزیک پایه- دو
سه هفته پیش، آقای معلم با کلاسمون قهر کرد و رفت. هم چون خیلی رو ساکت بودن کلاس حساسه، هم چون ما کلاس شلوغی هستیم. اصل ِ حرفشم این بود که شما به من احترام نمی ذارین. چندبار دیگه م گفته بود اینو. وقتی به طرف در می رفت، چند نفر چندبار صداش کردن. اما لحظه ای که رفت بیرون، از چندجا این صدا میومد که "چششش.. چی فک کرده با خودش" و این حرفا.
بحثِ حالا چی کار کنیم خیلی زود به اینجا رسید که همه داشتن از آقای معلم انتقاد می کردن. بعضی ها با عصبانیت و بعضی ها نه. روش درس دادنش از طرف یه سری زیر سوال رفت و بعضی ها دفاع کردن. تقریبا همه ولی از این ماجرای من وقت این کارا رو ندارم شاکی بودن. نه فقط درباره ی امتحانای صبح. که کلا. همه مون بارها شنیده بودیم که خودتون می خواین کنکور بدین. به من چه؟ به وضوح بچه ها از این ناراحت بودن. یه رفتار آزاردهنده ی دیگه ای هم که داره این آقا، که دائم یادآوری می کنه که شما که نمی خونین.. حالا من می گم، کیه که یادش بمونه... و ازین حرفا..
بچه ها عملا اعتمادشون رو به معلم از دست داده بودن. ما دیگه مطمئن نبودیم که آقای معلم داره سعی ش رو واسه بهتر کردن ما می کنه. اعتماد به نفس مون هم شدیدن افت کرده بود و در حاشیه می دونستیم که این هم از رفتارای این آقا میاد. چه تاثیر تخریبی تری می تونه بذاره یه معلم مگه؟ (با توجه به اینکه ما دیگه از متنفر شدن از یه درسی به خاطر معلمش گذشتیم).
Labels: معلم هایم
فیزیک پایه- یک
میانگین درصد فیزیک پایه ی ما پایینه. از اول سال هم همینطور بوده و مونده. روش درس دادن معلممون هم یه چیز ثابت و بسته بندی شده ایه. یه جزوهای تایپ شده ای بهمون می ده برای هر مبحث، که نکته های اون درس توشه. آقای معلم روی صندلی ش می شینه و توضیح می ده و یه جاهایی رو می گه "های لایت کنین" یا "قرمز آلبالو..". درس دادن چیزای مفهومی تر یا چیزایی که نوشتن پای تخته بخواد با هیجان بیشتری (و شاید کافی) همراهه. تکلیف ما همیشه اینه که تستهای کتاب آبی قلم چی رو بزنیم. هر ماه هم دوره ی همه ی درسا با تستهای گاج. شماره های 10k+n .
پیشنهاد بچه ها معمولا اینه که ازمون امتحان بگیرین سر ِ کلاس. جواب آقای معلم اینه که وقت نداریم. راست هم می گه. بچه ها می گن تست بیشتر بدین بهمون. آقای معلم می گه همینا رو هم نمی زنین. راست هم می گه. تعداد زیادی از بچه ها هستن که نمی زنن (و طبعا تست بیشتر هم نمی خوان). یه بار هم پیشنهاد دادن که سوال بیاره برامون، صبای زود بیایم امتحان بدیم. جواب این بود: "من وقت این کارا رو ندارم." بچه ها حالا از اون یکی معلم فیزیک پایه ی مدرسه سوال می گیرن و صبا امتحان می دن.
میانگین تو آزمون آخر باز پنجاه و چهار بود.
حالا درگیری من اینه، که مگه معلم نباید کمی انعطاف داشته باشه؟ یعنی از تیر تا الان، همین روش بوده و جواب هم نداده. درست که بچه ها هم همکاری نمی کنن. اما وقتی آدمایی هستن که صبا میان امتحان می دن، دوندگی می کنن واسه برگزاری ش، و همه ی اینا..، و باز راضی نیستن از نتیجه، معلم نباید کمی هم به خودش شک کنه؟ نمی فهمم چطور ممکنه که یه معلم اینقدر رو روشش اصرار داشته باشه. مگه روش معلمی از انواع ِ بی ثباتِ روش ها نیست؟ بدیهی ترین دلیلش اومدن و رفتن ِ مداوم بچه هاست و تفاوتای فاحشی که بینشون هست..
Labels: معلم هایم
آدما کارایی رو که به اعتقادشون خوبه، می کنن و کارایی که به اعتقادشون بده نمی کنن. اینطوری آروم تر و راضی ترن.
معلمی که تو کلاسش انرژی می ذاره و سعی می کنه بچه ها رو به درس جذب کنه واینا (شبیه آقای الهامی.برای کسایی که می شناسن)، این کارو می کنه چون معتقده معلم بودن یعنی این. خودش اینجوری از معلم بودنش راضیه. اینجوری حال ِ خوبی داره. حق نداره به بچه ها بگه من می تونم مث همه ی معلمای دیگه باشم که میان درسشون و می دن و می رن. کمترم خسته می شن. کمترم با مدرسه درگیر می شن. کمترم چی چی و چی چی.. چرا قدر منو نمی دونین. و هر چیزی تو این مایه ها. چون شما ی معلم نمی تونی اونجوری باشی. تو اگه روش تدریس سخت تر رو انتخاب می کنی چون مطمئنی واسه بچه ها بهتره، دیگه با اون روش آسون تر – یا هر روشی که درست بودنش رو قبول نداشته باشی- نمی تونی درس بدی. نه اینکه لطف می کنی به بچه ها و اینجوری درس می دی. اصن آسونتر نیست برات. اذیتته باهاش.
Labels: ...پوففف
Tuesday, January 05, 2010
چه سود کوشیدن؟
می بینی چه آسون آدمو پشیمون می کنی؟ مث همه ی اون موقع ها. همه ی خفه خون گرفتن های از ترس ِ بدفهمی. همون بدفهمی ِ آخر هم. که "همه ی اینا رو یه بار گفتی" .
آروم از حاشیه ی سایه خارج می شم و می رم. از اول حرکت درست همین بوده شاید. و احتمالا این اشتباه هم از همون حماقتی میاد که اون موقع به خاطرش فک می کردم باید توضیح بدم، به جای دفن کردن و رفتن. که بعدش فکر می کردم بهتره خبر داشته باشیم از حال هم. و باور می کردم که خوشحال شدم صداتو شنیدم..
