Sunday, November 29, 2009

چونان که التهاب بیابان و رمل ، ما

اصن می دونی؟ راس می گی تو. موضوع اعصاب و توان نیست.

اصلش اینه که می ترسم دفعه ی بعد که ترازوت رو گرفتی دستت و شروع کردی که "تونیستی. فقط منم. فقط منم که میام. فقط منم که هستم." ؛ یا یه باری که تو آرشیوخونی، رسیدم به "هی این دل بی سامان را به ترازو نکش / میزان نمی شود"ی که نفهمیده بودی مالِ توئه ؛ یا دفعه ی بعد که دوباره دفتر ِ سال دومم رو خوندم و دلم واسه خودم سوخت که چه همه تو هر صفحه ش تویی و چقدر همه م پیش تو بوده و چقدر ندیدی و چقدر " تو هیچ وقت واسه ت مهم نبوده. تو هیچ وقت نبودی" شنیده م با این حال؛ اون لحظه ای که دفتر رو پرت می کنم کنار و می لرزم از خشم ِ ترحم به خودم، از خشم از خشم از خشم؛

می ترسم یکی از این وقتها برسه به جایی که یهو بالا بیارم رو هرچی مونده . نمی خوام گورم و گم کنم. گور ِ اون دفتر ِ لعنتی رو نمی خوام گم کنم. گور ِ اون تابلوئه رو. گور کتاب ِ شیمی دو رو با هر چی دو نقطه ایکس و عاشقتم توشه. با هر چی منم همینطور، غلیییظ که نوشتم واسه ت و تا ابدم باور نمی کنی. نمی خوام گور ِ اون شعر لعنتی رو گم کنم. نمی خوام بگم به درک. ه

Saturday, November 28, 2009

زهی رباب دل من

به دست چون تو ربابی

Friday, November 27, 2009

لحظه های عجزی هست، که فقط می توانی بگذاری یاسمین لوی توی گوشت داد بزند، ضجه بزند " ایی ایی اییا..." و ززااار بزنی.ه

Wednesday, November 18, 2009

.ماه یعنی ناممکن

آخ لعنتی... آرشیو خونی می کنمت و یهو، " خدایی اگه هست، پشت و پناه تو"

و اگه مریضی نبود، یه روز دراز شده بودم رو نیمکت و سرم و گذاشته بودم رو پات، که بدونی چه همه پشت و پناه لازم ِ بغل لازمم این روزا. ه

اهم. شقایق تو یادته چه غری می زدم به وبلاگایی که پستاشون طولانی ان دیگه؟

همینجوری کلا. ه

کمباری ایستگاه

ه " بالاخره یه وقتی می شه. که اسمایی که خونده می شن تو لیست دوم، از جایی که "بهرامی" باید باشه رد می شن. بعد از جایی که "پوراکبر"، بعد از جایی که "سلطانزاده" ، از جایی که "طباییان"، از جایی که "موسویان"، از جایی که "مهرپور". بالاخره یه وقتی می شه. که تو لیست اول "خسروی" خونده می شه. که سلیمه. که ما.ه

بالاخره یه وقتی می شه، که ازم بپرسه حالا چی کار می کنی، و من به "چون موجی که بگریزد ز خود" فکر نکنم. که یه جمله بگم و جواب سوال رو داده باشم و تموم. که هی شاخه شاخه نباشه. "یا" نداشته باشه. "اگه نشد/اگه شد" نداشته باشه. که دیگه به راه بادیه رفتن به از نمی دونم چی چی رو بذارم تو بقچه، بقچه رو بذارم رو پلی کپی های هاشمی و یوهو. خدافظ. "

یعنی واقعا، واقعا، واقعا چقدر به خودم بخندم که تو این اوضاع ِ خر بیار و باقالی بار کن مون -که من ِ خر همین پریروزاش برگشتم به بغل دستی گفتم "تو اصن ادبیات نخون معمار شو"،و همین پریروزش تصمیم گرفتم که معلم بهداشت می شم اصن- این نوشته باید از تو درفت های پابلیش نشده پیدا شه با همه ی جونش بهم بخنده؟

Tuesday, November 17, 2009

من پا پس می کشم

و در ِ نیم گشوده به روی تو بسته می شود

دراز کشیده م رو تخت، با چشمای بسته ی داغ؛ منتظر که بالاخره سرگیجه تموم می شه یا نه. یهو درد آشنا تو کمرم شروع می شه. در حالی که دارم پا می شم برم تقویمم رو ببینم، ذهنم خودبه خود شروع می کنه به محاسبه که زوده یا دیره یا چی. قبل از اینکه نتیجه بگیرم درد صدام می کنه. انگار بگه که فقط به من فک کن. فقط من رو بفهم. دوباره دراز می کشم. آروم..

می دونی؟ شاید همین موقع هاست که دخترانگی از زنانگی جدا می شه. همین لحظه که من عصیان م رو و تسلیم نشدن م رو فراموش می کنم و دراز می کشم که به درد گوش بدم. درد راه میفته طبق عادتش و همه ی کمر و دلم رو فتح می کنه. هنوز اما وحشی نیست. هنوز یهو نفس بند نمیاره. یهو لبم رو گاز نمی گیرم. فقط هست همین قدر که بتونم لبخند بزنم از فکر ِ اتفاقی که درونم میفته. هست همینقدر که یادم بندازه روزی مادر می شم.

اینجاست که برای لحظه هایی، با همه ی وجودم، زن ام.ه

Labels:

تب

حس هایم را اغراق می کند.ه

Sunday, November 15, 2009

مربوط به پست قبل، و پیشبرنده ی فکر کردنم درباره ش:

+

+

و از همه مهمتر این که نفهمیدم چطور یادم رفت.

.

پ.ن: شقایق می گه آقای شکوهی می گفته "عصبیت های چند نسل که متراکم شده." .من اینجوری (مصیبت) یادمه ولی. ه

قلب ها و دیوارها

پیش نوشت: این همون توضیحیه که گفتم می دیم، با چیزهایی بیشتر. طولانیه و شاید شلوغ.

ما، نسلی هستیم که هشت سال مستقیم دولت اصلاحات تو کشورمون تو قدرت بوده. با شعار گفت و گو. عدم خشونت. چهار سال هم وقت داشتیم که شدیدتر تمرینش کنیم تو روابطمون . با دوستای مخالفمون. تو زندگی شخصی مون خلاصه. انقدر گسسته و بی شباهت هم هستیم که همیشه مخالفی حضور داشته که باهاش بحث کنیم. درباره ی مذهبمون، بی مذهبی مون، هرچی.. تو اجتماع هم اون زمانی که قدرت ِ اصلی دست ِ کسان دیگه ای بوده، جنبش زنان ما همیشه در حال مبارزه بوده. همون طور مبارزه ای که اصلاحات –تا جایی که سوادم می رسه- پیشنهاد می ده. آگاهی دادن. آگاه شدن. مطالبه ی آروم. شجاع اما. خلاصه که ما این همه –دوازده سال- زمینه ی این چنینی داشتیم تا خودمون رو آماده و ورزیده کنیم برای اون نوعی از مبارزه که قبولش داریم.

تا سی سال پیش، هر نسلی از وسط دعواهای نسل قبل شروع می شد. و این روند کج دار و مریزی که پیش می رفت، سالها بود که وجود داشت و تو خودش گره می خورد. معلم تاریخمون می گفت "مصیبت های چند نسل به طور متراکم" . انقلاب ها از تراکم مصیبت ها میان.

ما اما جهانمون رو از این گره خوردن نجات دادیم. ما هم مصیبت کم نداشتیم. اما جهانی پیدا کردیم که توش نفس بکشیم. زندگی زیرزمینی/مجازی ای که اجازه می ده. که فشار ها رو کم می کنه.و فضای اون تمرین رو می ده بهمون. شبکه های اجتماعی رو.

همینه که برای عصبانیت از خشونت های اون نسل، کمی هم ملاحظه لازمه. اما برای ما نه. ما حق داریم عصبانی باشیم. شاکی باشم. اما حق بروز این خشم رو نداریم. زمانی که من تو خیابون دستبند سبز می بندم به دستم، دیگه دارم یه جنبش رو می شناسونم به بقیه. و بیشتر از اون، دارم پایه های چیزی رو می سازم که بعد از پیروزی این جنبش* به وجود میاد. اگه من اجازه می دم به خودم که تو بحثهای دوستانه م، سر ِ اختلاف ِ نظرهام داد و بیداد کنم و عصبانی باشم، بعدها یا شبیه چیزیمی شم که الان شدیدا نقدش می کنم، یا دروغگویی می شم که ادای دموکراسی در میاره. اگه من امروز عکس کسی رو پایین می کشم و روش راه می رم، فردا که خودش تو دستم باشه و من تو قدرت، چی کار می کنم؟

معلومه که عصبانیت حق ماست. اما باید انقدر بخشنده باشیم، که فردا بتونیم با کسایی که امروز کتکمون می زنند،همونطور رفتار کنیم که با کسایی که امروز تو چشمهای خیسمون سیگار فوت می کنن. "ساختن فردا را باید از امروز آغاز کنیم. باید برای فردا چنان مهیا باشیم که اگر همین فردا از راه رسید یکه نخوریم. باید هریک از ما مردم نه فقط نقش پیشوایی که مسئولیت آن را نیز بر عهده خود احساس کنیم.." " پیروزی ما چیزی نیست که کسی در آن شکست بخورد" ... و کینه چیزیه که نمی ذاره این اتفاق بیفته. کینه شروع ِ اون دور ِ باطله. می گن حضرت محمد همین کار رو کرده. همین فراموش کردن ِ دشمن و دوست بعد از پیروزی. واسه همینه که می گن "محمد از قلبها وارد می شود. نه از دیوار ها" (سلام جناب!)

.

.

.

پ.ن : "پیروزی این جنبش" دیگه واقعا برای من معنی واقعی ای نداره. اتفاق ناگهانی نخواهد افتاد. دیگه ماییم که پیش برنده ایم. و راهپیمایی ها فقط یادآوری ِ قدرتمون به خودمونن. دیگه ماییم که داریم قوانین رو، شخصیتها رو، سیاست ها رو معنی دار و بی معنی می کنیم. تغییر از افراد شروع می شه و به افراد ختم می شه. و کسانی که حالا قدرت رو دارن، جای دیگه ای بازی می کنن. "اساسا تقابلی میان این دو وجود ندارد؛ یکی هست و دیگری نیست، زیرا این زندگی‌های ماست که به هر امری در نظم ظاهری جامعه معنا می‌بخشد. ما در چند ماه گذشته نه با شکستن این نظم، که با تغییر معنا دادن به آن از راه زندگی‌هایمان صحنه جامعه را تغییر دادیم. ما چه نیازی به شکستن این نظم داریم در حالی که در هر شرایطی این ما هستیم که با زندگی‌های خود به آن جهت می‌دهیم." ه

Labels:

Sunday, November 08, 2009

ببین رفیق؛ اگه باز یکی اومد بهت گفت "کاری کن که آزادی ِ تغییر و ازت نگیره " ؛ باور کن حق داری بی هیچ فکر ِدوباره ای بریزی دور حرفشو، منم اگه بودم اجازه می دادم به خودم که تو دلم تمام درهای زندگانیم رو واسه حرفش بگشایم به شش جهت (متوجهی که؟) . آخر ِ این حرف اینه که راه ِ تغییرو نمی بندی و راه ِ هیچی رو نمی بندی و راه ِ هیچی رو باز هم نمی کنی حتی. بعدم به راه ِ بادیه رفتن به از نشستن باطل می شیم و بادیه باز وسیعه و بی هیچی و با همه چی مثلا.

به جان خودم این تصمیم ِ غیر ِ قابل فهمی که واسه این یه سال گرفتم، دیگه آخرین تصمیم ِ راهِ تغییرو نبندانه م بود. امضا، اثر انگشت، یه قطره خون هم حتی.ه

Saturday, November 07, 2009

یعد از گذاشتن ِ پست ِ "آیا آن روز.." بهش که فکر می کردم دیگه اونقدرم تند نبودم. می فهمیدم که یه عصبانیت ِ گندی حرفام رو مسموم کرده. حدس می زدم که بحثی در بگیره. که نگرفت. خلاصه، همه ی اون حرفارم قبول ندارم الان. یعنی یه ملاحظه هایی اضافه شده به اون حرفا. یه حق دادن هایی یعنی.ه

به من ربطی نداره که درس دارم. که جمعه آزمون جامع دارم. که هر کوفت دیگه ای.

من باید یه روز فرزانه ی متآهل شده رو ببینم. باید مطمئن شم هنوز یه جایی از زیر چادرش یه چیز سبز ِپررنگی میاد بیرون.

باید با سارا و سحر برم کوه. کوه نشد جمعه بازار. باید سارا هی واسه م چیزای عجیب غریب ِ دوست داشتنی پیدا کنه تو اون شلوغی. نشد ایتالیاایتالیا. نشد پستو. نشد فِرِد.

باید یه روز آنای لعنتی رو از شاهرود بکشم تهران بیارمش بشینه رو تخت؛ اصن حتی کاری با من نداشته باشه، بشینه رو تخت، اون عکس رو از کیف ِ پولش دربیاره بوس کنه فقط. بعد برام یه عالمه پروانه ی بنفش بکشه، زیرشم بنویسه "دامن دوست / به صد/ خون دل/ افتاده به دست..."

من باید برم دوچرخه سواری اصن. باید شالم سبز باشه باد بپیچه توش، یه پیرزنی برام دست تکون بده. باید ببینم شقایق رو جلوم. باید گاهی برگردم ببینم از چهارراه زنده رد شده یا نه. باید - جهنم- بطری آب معدنی رو برام باز کنه. باید هی سایه هامون و ببینیم کیف کنیم. باید باد بیاد.

باید با آلا بریم گودو، دوتا چیپس و پنیر گنده بگیریم. بمونیم توش. آب پرتقال هم اصن. بعدم بیایم بیرون مست و سنگین ِ خوشی ِ چیپس و پنیر و خوشی ِ اینکه با هم چه خوش گذروندیم باشیم.

باید برم خونه ی یاسمن. با اطمینان ِ اینکه حتما چیزای چوبی جدید می بینم اونجا. تو تاریکی ِ نزدیک غروب یه آهنگایی بذاره واسه م. بعد موقع رفتن هی چیزایی بگه که دیوانه شم تو راه. که وقتی رسیدم خونه سبک باشم.

من اصن باید برم شولا. بشینم، یه جمله بگم و باز اون شروع کنه با صدای بم ِ آرومش حرف بزنه. گاهی از شدت دوری دیگه نشنوم که چی می گه. گاهی به ایمانش حسودیم شه. گاهی وسوسه شم..

من باید یه کاری با نازنین بکنم. تا حالا فقط با هم شعر ِ سرود گفتیم. به نظرم باید با نازنین برم یزد. راه بیفتیم نقاشی بکشیم. اون با ماژیک کلفت، من با روان نویس ِ نازک و ماژیک و هی خط های نا استوار...

باید بیاد، منو ببره "عشق لرزه" ببینیم. [تموم شد؟]. باید ا ِن بار تصمیم بگیریم که شنبه میریم تئاتر. باید تئاترش دیر نباشه که واسه راه رفتن... تو تاریکی ِ دور ِ تئاتر شهر وقت داشته باشیم. یک به دو هم داشته باشیم که یه چیزی بذاره واسه م گوش کنم، بعد من تا وسطش بیشتر گوش ندم چون صدای خودشو می خوام بشنوم اون موقع. باید قبلش تو گرامافون تکیه داده باشم به بازوش..

.

چه پرم از آدما. یه عالمه باید ِ نگفتنی دیگه هست. یه عالمه خواهش بی جواب مونده ی دیگه. لبریزم و کلافه. ه

Wednesday, November 04, 2009

آیا آن روز..؟

ه"دیر یا زود – بلکه به امید خدا بسیار زود – مخالفان مردم صحنه را ترک می‌کنند. آیا آن روز باید کشوری تخریب شده برای ملت باقی بماند؟ آن چیزی که امروز باید نگران آن باشیم مصالح کشور است، زیرا کشور جز صاحبان اصلی‌اش کسی را ندارد که در این باره ابراز نگرانی کند. ساختن فردا را باید از امروز آغاز کنیم. باید برای فردا چنان مهیا باشیم که اگر همین فردا از راه رسید یکه نخوریم. باید هریک از ما مردم نه فقط نقش پیشوایی که مسئولیت آن را نیز بر عهده خود احساس کنیم." ه

.

می گم شیخ رو زدن، بعد باز دوباره از ماشین اومده پایین بین مردم. بابا باز شروع کرده که "بازی ه همه ش..." دیگه حال ِ جر و بحث ندارم. با همون عصبیتی که جلوش رو نمی تونم بگیرم می گم "اصن دیگه با تو درباره ی این چیزا حرف نمی زنم یه کلمه ام".

بی بی سی همون موقع، داره یه مستند از تسخیر لانه ی جاسوسی نشون می ده. یه صحنه هست، اون موقعی که مردم مجسمه ی شاه رو می ندازن، که تا حالا ندیده بودم. از خشم ِ همون صحنه س که به بهانه ی مسخره کردنای همیشه گی ش، قهر می کنم باهاش. مردم سر ِ مجسمه رو گرفته ن دستشون، یکی یه تفنگ گذاشته رو شقیقه ش، یکی هم یه چاقوی گنده گرفته جلوی گردنش. یه شعفی تو چشمای اون آدمای تفنگ و چاقو به دست هست، که نمی تونم بشینم اونجا دیگه.

بلند می شم و تو راه با همه ی وجودم غرغر می کنم که همین جوری اومدین که حالا ما باید اینهمه بدبختی بکشیم واسه حذف یه "مرگ بر" از اول شعارا. که تنمون می لرزه از هر شعاری که یه ذره توش خشونته. یه ذره مرگه. که از طنز شعار ِ شاهکار ِ "ای رهبر آزاده، خمینی چشم به راته" هم نمی تونم بخندم راحت. که نکنه ما داریم اون وری می ریم. که هی حس می کنم لب ِ مرزیم. هی می ترسیم که آخر ِ ما هم، آتیش زدن پرچم و شادی ِ دیوانه وار از پایین کشیدن مجسمه و عکس ِ آدما باشه. که مورمور می شم از عکس خامنه ای که زیر پای مردم افتاده. از عکس الف نون که پایین میاد تو یه دانشگاه ِ نمی دونم کجا.

سهم زیادی از ترس های ما، از اون شعف ِ مستانه ی شما ها میاد. از اون سرود ِ محکمِ "به پا کنیم، پرچم ِ خشم و کینه". تمومش کن این مسخره کردن ما رو.

سیزدهم آبان هشتادوهشت

نرفتم

Sunday, November 01, 2009

همینجوری هوا خیسه و گاهی بارونم میاد. درختای کنار چمران رنگاشون پاییز شده. اول ِ پاییز. اول ِ خیس ِ پاییز. یه سبز روشن و زرد ِ خوبی. نفس عمیق می کشم و تکیه می دم عقب به صندلی ماشین. یهو فک می کنم "چه هوس کوه ِ دسته جمعی کردم.." تا قبل از این که به طور ِ تئوری بفهمم که دیگه دسته ی جمعی ندارم، از خلاءی که تو ذهنم میاد موقع تصور کردنش وا می رم.

.

.

.

اه خب لعنتیا. چرا یکی تون یه وقتی یهو زنگ نمی زنه که بگه بچه ها رو جمع کردم بریم بیرون؟ من دیگه پیر شدم واسه این کارا. بیاین دیگه .ه